و به اسارت اسرا در میان شانه های سترگ کوه به وقت طلوع،سوگند، که دیاریست که هرگاه کوبه ز باب سخنش باز کنم، مرا مجنون میخوانند ولیکن پیاده و بر مرکب خیال در جاده رگ های تو بدان سفر میکردم.نابینا و ناشنوا میدیدم و میشنیدم. به بهای اذن ورودش، دیده و خرد و جانم گرفتند و بر ریسمانی به ظرافت کشتزار پنبه خیالت ز دره های صعب العبور ناامیدی و بیم و فزغ گذر کردم.علمش ممزوج ز الوان لطافت طفل تازه متولد شده و صلابت کهنسال در فخر آرمیده بود و زبان الکنش به دور از
برچسب:
نویسنده: آرمان طاهری
زندگی«ضرب »زمین ، در « ضربان » دل ماست
برچسب:
نویسنده: آرمان طاهری
زندگی برای من مثل لحظاتی میمونه که گیتار و میزنم و از خودم فیلم میگیرم...
شاید اون لحظه اشتباه کنم یا اونجوری که میخوام نشه... اما توی فیلم بعدی همه چیز بهتر میشه
من ایمان دارم که تلاش هام نتیجه میدن، من ایمان دارم که اوضاع بهتر میشه... ✨
سلامی بعد مدت ها
برچسب:
نویسنده: آرمان طاهری